ساده نوشت محمد ائل گلی
دسترسی سریع با آدرس : www.elgoli.tk
|
|
اینترنت بی سیم | پنجشنبه پنجم آذر 1388 | 4:42 بعد از ظهر راه اندازی اینترنت بی سیم در
مجتمع های مسکونی و تجاری تبریز - ارومیه تلفن تماس : 09144177950 كاري از : محمد ائل گلی | + | موضوع: |
دل نوشته شماره 29 | سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 | 9:55 بعد از ظهر سلام بر تو به راستی بسیار به دنبالش گشتم و بسیار در راهش اشک بر صورتم جاری شد ولی حقیقتا سرابی بیش نبود ... هر چقدر خود را به سمتش نزدیک نمودم .... او خود را از من دور نمود اینک راهی جدید و البته نه آن چیزی که درونم فریاد می کشد را انتخاب نمودم با هر که هم صحبت و هم نشین شدم .. به این حقیقت رسیدم که دوست داشتن وجود ندارد و البته این را نباید به حساب بد بینی گذاشت ولی من هنوز و هنوزم در آرزوی کسی هستم که مرا دوست بدارد .. و هیچ وقت نتواند مرا از یاد ببرد ... همان گونه که من نمی توانم کسی را فراموش کنم یه مدتیه هر دو هفته یه بار میرم به دل طبیعت ... برای اینکه به طبیعت متعلقم اما این رفتنم با تور کلوپ مارکوپولو هستش ... اونایی که دوست دارند با من از نزدیک آشنا بشند ... میتونن تو تورهای این کلوب شرکت کنند ... البته این نکته رو اضافه کنم که فقط ساکنین تبریزی میتونن تو این تور شرکت کنند ... برای اینکه بیشتر آگاهی پیدا کنید درباره این تور ... به من یه ایمیل بزنید
كاري از : محمد ائل گلی | + | موضوع: |
پیوست | دوشنبه ششم مهر 1388 | 6:52 بعد از ظهر این نوشته رو یکی از خوانندگان وبلاگم , برام گذاشته و به دلم نشست تو این نوشته احساس پاک رو میشه لمس کرد : به هر کجا که نگاه می کنم تو را می بینم تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند . چشمهایم را آرام میبندم صدایت در گوشم می پیچد طنین خنده هایت همه جا را پر میکند . بی اختیار لبخند میزنم اما صدایت دور ترو دور تر میشودو من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی . چه شیرین است تمام لحظه ها را به یاد تو بودن. دلم میخواد با تو در کنار ساحل بشینم و امواج آبی را نگاه کنم... به آواز امواج گوش بسپارم . دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده . باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم . دلم برای چشمان دریایی تو تنگ شده . دوباره این دل دیوانه برای دیدن تو تنگ شده . میبینی باز بیقرارم ... می خوام برات بنویسم برای نگاه ناز تو که به من زندگی بخشید اگر نباشی من نیستم . برای گنجشک درختان زیادی هست اما آنقدر تشنه ی دیدار توام که تنها به درختان کوچه تو عادت کردم... شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد... هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... همیشه خاموشم اما سکوتم به جز تو صدایی نداره... اینو خود خود خدا می دونه. كاري از : محمد ائل گلی | + | موضوع: |
دل نوشته شماره 28 | شنبه چهارم مهر 1388 | 10:50 بعد از ظهر سلام بر دنیای پر از دروغ دوست میدارم با خنده هایم , با نگاه هایم باعث آرامش اطرافیانم شوم , و چه چیزی لذت بخش تر از این , حتی برای کسانی که لحظه ای از کنارم در حال عبورند دوست می دارم نیروی مضاعفی به وجودشان تزریق کنم . دور شدن از حقایق یعنی در خلاف جهت آب شنا کردن , به عبارتی سرکوب آنچه که درونمان ندا می دهد , طوری که بگوییم که ما هیچ علاقه ایی به آن نداریم , با این افکار خودمان را فریب دادیم و مطابق میل روحمون عمل نکردیم و چه بسا در دراز مدت متحمل درد و رنج حاصل از آن خواهیم شد . انسان زمانی که نقاط قوتی در اجتماع بدست می آورد , به سمت خود بزرگ بینی سوق پیدا می کند و به عقیده من این چنین افرادی با این ویژگی , حقیقت درون خود , که همانا بندگی خداوند است را به دست فراموشی می سپارد و مانعی برای دستیابی به شناخت آفرینش و عمیق اندیشی بوجود می آورد . این چنین انسان هایی در پیرامون ما به راحتی به چشم می خورند , بایستی در این حالت توجه بیشتری به سخنان بزرگان و مهمتر به عظمت جهان و مقایسه آن با وجود خود داشته باشیم , بالواقع نه تنها خود بزرگ بینی در این چنین وضعیتی در ذات ما رخنه نخواهد کرد بلکه توجه روان خویش را به حقیقت الهی نزدیک خواهیم نمود . گاهی باید خودمان باشیم , به نظر من در این دنیا , افراد نقش خود را بازی نمی کنند و نمی خواهند خودشان باشند و سعی می کنند آن چه که در دلشان دارند را مخفی کنند , به همین علت است که نمی توانند روابط خوب وسالمی با یکدیگر برقرار کنند . اگر به خود اجازه دهند که روحشان آن چه را که دوست دارد را انجام دهند و از ایفای نقش های کذایی دوری کنند ؛ حقیقتا اثرش پایدار خواهد بود , اگرچه هستند کسانی که لذت کوتاه مدت غلط بودن خودشان را ترجیح می دهند و در دراز مدت اسیب های جدی به خود و دیگران می زنند . صداقت واژه یی غریب و بهتر بگویم برای سخنان اغراق آمیز و زیبایی نوشته هایمان است , از این واژه سو استفاده می شود تا که خوب سخن بگوییم , برای شنونده جذاب باشد ,آیا تا به امروز به این اندیشیده اید که صداقت تا چه اندازه در رفتارتان بوده است , آیا صداقت را تا به حال در زندگی و در ارتباط با دوستان خود توانسته اید لمس کنید , به عقیده من گاهی باید عمل کردن را نیز در دنیا تجربه کنیم برای صداقت . ساعت 21:43 هست ... خیلی خستم ... صبح رفتم سر کار ... ریا و دروغ و حسادت داشت بیداد می کرد ... نمی دونم چطور باید روح حساسمو با این میدان جنگ سازگار کنم ... فقط از خدا کمک خواستم ساعت 2 رفتم سمت داانشگاه ... تو بوفه دانشگاه یه ساندویج خوردم و شروع کردم به درس خوندن تا ساعت 7:30 شب .... خواهرم زنگ زد و بهم گفت شام برم خونشون ... خیابون خیلی شلوغ بود از فلکه دانشگاه تا ولی عصر ... 30 دقیقه طول کشید ... داشتم از حال میرفتم ... با هزار مصیبت خودمو رسوندم خونشون ... شاممو سریع خوردم والان اومدم خونه , و دارم وبلاگمو می نویسم ... فردا مادرم از مشهد برمی گرده .... چقدر ظرف کثیف تولید کردم كاري از : محمد ائل گلی | + | موضوع: |
دل نوشته شماره 27 | جمعه سوم مهر 1388 | 2:5 قبل از ظهر سلام بر خالق هستی قدم هایم را آهسته و بی صدا بر زمین تو می گذارم تا که کسی از حضورم در این محل آگاه نشود ... بدان که من غریبانه به سرایت پا گذاشتم و اکنون روزها را با کوله باری از صداقت به پیش میرانم ... در این اندیشه ام و خواهم بود که چرا من با این همه احساس خلق شدم تا که در میان آفریده هایت که این گونه با احساس بیگانه اند نفس به درون و برون دهم ... و چه چیزی از این دردناک تر که خود را تنها بینی ... و سرخورده از حضور خویش درهستی بی کرانت بینی سردی آدمیان مرا می خواهد به کدامین سو روانه کند ... خدایا ... خدای مهربان من ... مرا با این همه احساس خلق نمودی ... ای کاش همدمی برایم می آفریدی در کودکی وقتی خود را بیگانه از دیگران می دیدم ... احساس می کردم که من اشتباهم ولی اکنون با تمام قاطعیت می گویم من اشتباه به این دنیا فرستاده شده ام .. اشتباه نیستم ساعت ۰۰:۴۶ بامداد هستش ... همه جا تاریک پسر خالم پیشمه ... اون یکی اتاق خوابیده هوای تبریز خنک شده ... داره فصل پاییز رو بهمون ندا میده خوابم اصلا نمیاد ... میخوام بیدار بمونم ... احساس می کنم امشب شب خاصی هستش که من خوابالو؛ خوابم نمیبره . دیشب با آرش تو رستوران پدر خوب بودیم ... اصلا پیتزاهاش خوشمزه نبود ... من تو تبریز فقط پیتزاهای دلستان و خوبان رو قبول دارم ... نمی دونم پپرونی تا به حال خوردین یا نه ... من خیلی دوست دارم پپرونی ولی نه ماله پدر خوب رو ... این آرش واقعا خیلی خوش قلبه ... وقتی باهاش هستم ... احساس آرامش می کنم ... چون می دونم که حرفاش و رفتاراش وجودمو آزار نخواهد داد من فعلا ۲ نفر رو خیلی دوست دارم ... میخوام بگم .. دوست ندارم تو دلم نگه دارم ... یکی آرش و یکی سعید .... چون دلشون صافه .. امیدوارم اشتباه نکرده باشم ولی بزارین یه چیزیو بگم ... امشبم به یکی از دوستام گفتم این مطلبو من از هیچ کس هیچ انتظاری ندارم ... چون اگه انتظار داشته باشم ... مطمئنم روزی پشیمون خواهم شد ... اگه یکی بخواد در قبالم بدی کنه .. آمادگیشو دارم ... نمی خوام شوکه بشم ... یه جورایی به خودم گفتم محمد ... به کسی تکیه نکن تا که یه روز کمرت بشکنه اما یه جمله خوب : در این دنیا که مردان عصا از کور میدزدند ؛ من خوش باور و نادان ؛ محبت جستجو کردم راستی آهنگ تقدیر یادتون نره .. خیلی دوسش دارم باید تو رو پیدا کنم ... شاید هنوز هم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست با اینکه بی تاب منی ؛ بازم منو خط میزنی باید تو رو پیدا کنم ؛ تو با خودت هم دشمنی راستی یه آهنگ جدید از یانی :
كاري از : محمد ائل گلی | + | موضوع: |
دل نوشته شماره 26 | سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 | 1:11 قبل از ظهر میدانم که در بیراهه ها گم شده ام و در گردنه های پر و پیچ خمی در حال گذرم ولی همچنان به نور خیره کننده ای که در دور دست میبینمش امیدوارم و آرزو می کنم این دور دست برایم سراب نباشد تا که با وصال به این چشمه خروشان روانم به حقیقت رسد باران ببار بر اقبال من ... تا که شاید بگشایی غم های چند سال انباشته دلم را باران ببار بر صورت خسته ام ... تا که شاید از رد پاهای اشک هایم راهی برای خودت بیابی باران ببار بر روی قلبم ... تا که شاید دلم هوایی تازه کند و جان گیرد برای عاشق شدن امروزم و امشبم گذشت ... چقدر راحت داریم عمرمونو هل میدیم به جلو و آنقدر گرم چیزهای پیش و پا افتاده ایم که بعضی وقتا غرق در گناهیم صبح ساعت 7:30 بیدار شدم .. لباس ورزشمو پوشیدم و رفتم ائل گلی ... چقدر شلوغ بود ... باورم نمیشد .. هوا عالی بود .... 3 دور همیشگمو زدم و برگشتم خونه .. یه دوش گرفتم و رفتم کتابخونه دانشگاه .... تا ساعت 2 اونجا بودم ... البته میخواستم بمونم ... ولی گفتند از 4 مهر بعد از ظهرا بازه ... از فردا بازم تنها میشم .... برای 5 شب .. دارن میرن مشهد طبق معمول آهنگ شادمهر رو باز کردم ... تقدیر شنبه شاید برم ارومیه ... دلم تنگ دوستای قدیمیمه من یه حس قوی دارم ... اونم اینکه از چشمای طرف میتونم احساسشو بخونم .... چند هفته پیش یکی بهم عجیب نگاه می کرد ... از نگاهش احساسشو خوندم ولی نتونستم بهش بگم ... ساعت 1:02 بامداد هستش .... بارون تندی داره میباره .. یه جورایی میشه گفت شلاقی میباره بازم تو اتاقمم و تاریک ... نمی دونم تا کی این تنها بودن با من همراه خواهد بود ستاره بخت من بدان که از تو می خواهم که همیشه و هر لحظه برایم از امید بگویی راستی ... به آرش سفارش داده بودم واسم یه عطر خوش بو بخره ... 2 ساعت پیش واسم اس ام اس زد که واسم گرفته .. خیلی بوی خوبی داره اصلا سیر نمیشم از بوی عطرش یکی واسم نظر گذاشته به نام M2 .. ازش خواهش می کنم اسم واقعیشو بنویسه .. این نشان ضعفتونه که اسم واقعیتونو مخفی می کنید من اصلا دوست ندارم که کسی نظرشو گمنام بزاره كاري از : محمد ائل گلی | + | موضوع: |
پیوست | یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 | 3:20 بعد از ظهر دلم نیومد این موزیک یانی رو هم واستون نگذارم .... اینم یه جورایی روحمو صیقل میده یه جورایی ارتباط منو از این دنیا قطع میکنه ... جایی که منو بیشتر تو حس میبره ... از دقیقه 1:30 به بعدش هستش ... لینک اینم میزارم , اگه اهل دل باشین ... حتما لذت خواهید برد كاري از : محمد ائل گلی | + | موضوع: |
پیوست | یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 | 2:50 بعد از ظهر یه تک موزیک از یانی رو که خیلی دوست دارم واستون گذاشتم تا شما هم دوست داشتین گوش بدین , من با شنیدنش احساس آرامش می کنم به خصوص وقتی تنهام یا ماشین میرونم
كاري از : محمد ائل گلی | + | موضوع:
دل نوشته شماره 25 | جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 | 2:30 بعد از ظهر آسمان , امروز هم آبیست ولی افسوس که دل من , امروز هم , همرنگ آسمان نیست و هوایش بارانیست تابش نور می خواهد از پشت ابرهای وجودم بتابد و این سیاهی غم را کنار زند و پرنده خوش آوازی هم می خواهد سرود شادمانی روحم را ندا دهد تلاش آنها تحسین برانگیز است ولی تا این ثانیه توان این عمل را که همانا پرواز روحم هست نداشته اند در این سرزمین کسی نمی خواهد نقش خودش را بازی کند ... وقتی از کنارشان عبور می کنی , برایمان رفتاری برخلاف خودشان را به رخمان میکشند
گویی نمی خواهند به صدای اندرونشان اندکی گوش دهند و لحظه ایی سبک بال شوند و آسوده نفس را بیرون دهند محمد در جستجوی انسان هایی است که به افکار خویش تکیه کرده اند و دانسته اند که باید خودشان باشند .... محمد از کسانی که گدای رفتار و منش دیگرانند خسته است و این جاده یافتن این چنین موجوداتی , گویی بی نهایت است و پایانی ندارد پروردگارا ... من می توانم به آرزویم نائل شوم یا آرزو به دل خواهم رفت ؟
كاري از : محمد ائل گلی | + | موضوع: |
دل نوشته شماره 24 | یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 | 0:7 قبل از ظهر گمان می کنم که زمان برایم ساکن شده است و ثانیه ای برای روح شکننده من نمی زند در برزخ افکار خویش دست و پا می زنم و می خواهم به سوالهای بی پاسخم جوابی باشد آه ... شنیده ام که نباید با خدا سخن گفتن را بر همگان مشهود کرد امروز روز زیبایی بود ... روز آرام و پر از درس و مهمانی صبح از 8:30 تا 13 درس خوندم و از 3 تا 5 ساعت 5 که گوشیمو روشن کردم ... یه اس ام اس اومد ... آرش بود گفت بهم که امیر حسین واسه افطار یا همون شام دعوتم کرده ساعت 7 رفتم شرکت ... با امیر و آرش رفتیم دکتر نیک اصلا از دکتر نیک خوشم نمیاد ... چون نه غذاهاش خوشمزس و نه فضاش واسم آرام بخشه بعد شام ... رفتیم جای همیشگمون ... چقدر لحظات زیبایی هستش ... وقتی یکی درکت می کنه و به حرفات با تمام وجود گوش میده و حرفاتو خرده نمیگیره خیلی وقتا ... خیلی از آدما با شنیدن حرفای من سرکوبم کردند ... پشت دستمو داغ کردم ... و همیشه کنارشون فقط سکوت کردم و این سکوت برای من سخت بود ولی چه شب زیبایی بود ... این شب برای من یک عالمه پر از معناست امشبم تنهام ... فردا صبح طبق معمول از 7 تا 8 دور استخر هستم و بعدش درس ... امیدوارم تا بهمن از این وضعیت خسته نشم به نظر شما اون لحظه که انسان هیچ دردی رو حس نمی کنه و فارغ از هر فکر و دردیه کدوم لحظس؟ نمی دونم که این گونه نوشتن و حرف زدن برای چه کسانی زیباست و برای چه کسانی زجر آور است ولی این را می دانم که می خواهم هر چه به ان می اندیشم در این کلبه بنویسم ... یکی از دوستام بهم گفت که کم بنویسم ولی مطلب با ارزش باشه ولی من به این موضوع معتقد نیستم ... چرا که ممکنه مطلبی برای من با ارزش نباشه و برای کسی ارزشمند و جای تامل داشته باشه ... به راستی اندرون بی درون من در پی حقیقت است کاش میشد یه کم منو درک می کردن ... این جمله همه آدمای با احساسه امشب با کسی که حس میکردم آشنا و نزدیک به منه از لحاظ احساسات برای همیشه تموم کردم نقطه عطفی در حال بوجود آمدن در زندگی من است آهنگ تقدیر شادمهر در باب من صدق می کند همیشه وقتی میخوام اینجا چیزرو نگاشت کنم این آهنگ رو با نوشته هام همراه می کنم ... کاش شما هم وقتی میخونین این آهنگو گوش بدین امشب آخرین شبی هستش که خونه تنها هستم آرام آرام به سحرگاه نزدیک می شویم بی آنکه آمدنش را درک کنیم و این همان چیزیست که از آمدنش در غفلت به سر می بریم صدای غریبی مرا می خواند و به گوشم کلامی می گوید و این کلام این گونه هست : محمدم ... محمدی که درونت همیشه به دنبال مهربانی است اندکی محکم باش ... به راستی که نباید از درونت به هر کسی چیزی بگویی باورکنید من بیرون و خارج از وبلاگم کم حرف میزنم و اگه هم بزنم مطئمن باشین از احساس و سیرتم نخواهد بود نمی دونم تا کی وبلاگمو بخونین ... ولی روز سعادت من این است که بتونم حرف دلم رو به اینجا بیارم و ناگفته هامو بگم بعضی وقتا حرف واسه گفتن ندارم ولی دلم میخواد فقط بنویسم خیلی خستم ... اتاقم تاریک و تنها روشنایی ..نور ال سی دی هستش یه جمله میخوام بگم و برم بخوابم , اونم اینه که : اندیشه های خوب تراویده ی روح پاک است بی تو من در سرای همگان تنهایم , با تو بودن و در کنار هم بودن مرا روانه آسمان شادمانی می کند ؛ پرواز در بلندی های مهربانی مرا مدهوش می کند و سر مست از نگاه عمیقت می شوم ... بیا به سویم تا که شاید پاکی وجودت مرا به اوج ببرد در بی کرانه بی کران ها در جستجوی تپش قلبی هستم که بتواند با صدایش ؛ درونم را به تکاپو بیندازد ... نسیم دریایی هنوز هم می خواهد از دور دست صورتم را سحرگاهان نوازش دهد و در تلاش است که مرا عاشق دریا کند دریا ... بدان دلم برایت تنگ است ... تنگ صدای امواجت ... تنگ غروب آفتابت دوست داشتم زانوهایم را در مقابلت بغل کنم و به زیبایی وصف ناپذیرت خیره شوم روزی به استقبالت خواهم آمد با دلی سرشار از عاطفه و احساس نمی دونم چی شد ... اصلا یهو شد ... از شنبه میخوام تو یه سازمان دولتی شروع به کار کنم ... یه جورایی شوکه هستم ولی واقعیت داره ولی هنوز مصمم هستم که برا ارشد بخونم ... تا ۲ کار می کنم ... بعدش درس با چند نفر مشورت کردم که میتونم یا نه ... که یکیش دکتر طلعت بود ... یکیشم دامادمون هر دوتاشون گفتند میتونم ... منم با فکر خودم و حرفای اونا تصمیم گرفتم بخونم درسامو تو کتابخونه میخونم تا بازده مطالعم بره بالا و میخوام حتما قبول شم .... ولی اگه هم نشم ... ناامید نمیشم ولی تمام سعیمو می کنم ... هنوز پروژم و کار آموزیم مونده ولی درسام تموم شده .... راستی ... دیگه مشهد نمیرم .. به خاطر کارم ... خیلی بد شد كاري از : محمد ائل گلی | + | موضوع: |
|